تبليغاتX
Ӥ†♥ و خداوند عشق را افرید!...Ӥ†Ӥ


Ӥ†♥ و خداوند عشق را افرید!...Ӥ†Ӥ

تقدیم به همه ی کسانی که چیزهایی از عشق میدانند...

سلام من بعد از چند سال برگشتم اما ای کاش بر نمیگشتم چون کسی که همیشه میگفت عشقی وجود نداره درد عشقو چشیده و برگشته اما اشکالی نداره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:7 توسط MaLiHe| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:46 توسط MaLiHe| |

تا که بودیم نبودیم کسی      کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند     خفته ایم و همه بیدار شدند

 

 

قدر آیینه بدانیم چو هست    نه در آن وقت که اقبال شکست

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:37 توسط MaLiHe| |

آنقدر مرا شکسته کردی ----- وین قلب شکسته خسته کردی

انگار که بر روی دل من   -------   تمرین خط شکسته کردی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:34 توسط MaLiHe| |

 ای دل چه کارها که ندادی به   دست من      من پای بست عشق و تویی پای بست من

 یک عمر به پای تو   به هر سو   دویده ام       از من چه خواهی ای دل زیبا      پرست من 

کار دل است این که به جان دوست دارمت      میخواهمت نیاز منی نیست       دست من

هر جا که رفت این  دل       بی پیر میروم        من خسته ام زدست دل و دل ز   دست من

شادم از ان که باز به      میدانه عاشقی        افکنده ام به دام  تو را         ناز  شست من

با  نرگس   خمار            مرا گفت ان نگار       ((صائم)) بنوش باده ز چشمان   مست من

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:28 توسط MaLiHe| |

دوستت دارم !

 

تا وقتی که خورشید و ماه در آسمانند و به من فرصت نفس کشیدن میدهند و قدرتی را می بخشند تا قلبم با امید رسیدن من به تو ضربان خود را ادامه میدهد ... دوستت دارم .

همیشه ... همه جا ... همه وقت ... دوستت دارم !

زندگی زیباست ... ای زیبا طلب

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:35 توسط MaLiHe| |

 

هفت آسمان عشق

می خواهم با تو یکه تاز آسمان باشم ...

می خواهم در هفت آسمان چشمان تو

که از شرم بر زمین دوخته اند

بر یال عشق بنشینیم و

بی مهابا پرواز کنیم .

قصه ی ما شاید

تکرار عشق دیگری

از مجنون است به لیلی

اما نه!

من او را عاشق نمی دانم

ولی داستان این عشق را

سزاوارتر از سرگذشت آنها

برای ماندن و جاودانگی می دانم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:29 توسط MaLiHe| |

age ye vaght boghz mikonam

gahy tabasom mikonam

mikham begam asheghetam

dasto pamo gom mikonam

mikham begam jone many

atish be jonam migire

mikham begam doset daram

ama zezabonam migire

maman age to to ro dobare

nanana nabinamet

mimi miram

vaghty harfamo mikhordam

dashtam az eshghet mimordam

vaghty labhamo midokhtam

toye atishet misokhtam

maman age to to ro dobare

nanana nabinamet

mimi miram

vaghty bodam sardo saket

dashty delam mishod halaket

fek mikardam to toyi joftam

sokhtam ama be to nagoftam

khasatam az cheshmat nayoftam

maman age to to ro dobare

nanana nabinamet

mimi miram

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:45 توسط MaLiHe| |

به     دام   عشق    افتادم    خدایا

                                مکن زین  بند   ازادم     خدایا

بسوزد  گرچه  دل  از  اتش  عشق

                               ولی زین سوختن شادم خدایا

اگر    از   اتش    عشقم    رهانی

                               کند  این  غصه  بنیادم  خدایا

چو خاکستر شدم از اتش   عشق

                               بده ان  لحضه  بر بادم  خدایا

تمام روز و شب ز تن شور شیرین

                              تو دانی همچو  فرهادم خدایا

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:44 توسط MaLiHe| |

در کنج خانه گر تک و تنها نشسته ام

 

شادم که خود کناره ز تن گرفته ام

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:33 توسط MaLiHe| |

بهار   امد  بهاره        من       نیامد            گل   امد گلعزاره      من        نیامد 

بر اوردند  سر   از     شاخه      گلها            گلی بر شاخسار    من        نیامد

چراغ لاله روشن  شد     به   سحرا            چراغ    شام   تار     من       نیامد

جهان را    انتظار       امد    به پایان            به   پایان    انتظار    من      نیامد

همه یاران کنار      از غم      گرفتند            چرا   شادی  کنار     من      نیامد؟

چه پیش امد در این سحرا که عمری            گذشت تک   سوار  من      نیامد؟

سر از خواب گران     برداشت عالم               سبک رفتار یار      من        نیامد

به کار دوست طی      شد روزگارم               دریغ از من به کاره  من       نیامد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 21:48 توسط MaLiHe| |

    زندگی دو نیمه بیش نیست:   

    نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم

                                                  نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:34 توسط MaLiHe| |

به نام آنكه دوستی را آفريد، عشق را ، رنگ را ...


به نام آنكه كلمه را آفريد.


و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم


از او بگويم.


كه هر چه بود، پيش از هر كلامی، خودش گفته بود.


بايد اين واژه های كوچك را شست.


سالهاست دچارش هستم.


و چه سخت بود بيدلی را ، ساختن خانه ای در دل.


و اين دل بينهايت، چه جای كوچكی بود برای دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .

در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.


همانگونه كه بغضهای گاه و بيگاهم را نشناختم.


يا طولانی ترين ثانيه های تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند


كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.


فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.


اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست.


يا وسعتی بی واژه.


و شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن


زاغچه ای كه هيچكس جدی نگرفتش .


اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان، سيب آورد.


حيف كه برای خوردن آن سيب، تنها بوديم ....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:20 توسط MaLiHe| |

کسی چه میدونه

شایدم یه روزی همه آدما فهمیدن که چقدر جای احساس توی قلباشون

خالیه.گاهی وقتا فکر می کنیم یه اتفاقی جلوی راه آدما سبز میشه تا اونا

بتونن از روحیاتشون بنویسن.

من باور دارم که قلب آدم اونقدر بزرگه که تو هیچ قالبی نمی تونه جا بگیره

اما قلب می تونه احساسش کنه چون با احساس کردنش" ضربانشو

شدیدتر می کنه.

کسی چه می دونه شایدم هنوز اینقدر روحمون بزرگ نیست که بتونیم باور

کنیم که می تونیم با گفتن یه کلمه کوچیک دل خیلی هارو شاد کنیم.آخه

این روزا دل آدما خیلی گرفتست"آسون شاد نمیشه.

اما کسی که دلو داده راه شادیشو هم نشون داده.

چرا هر کسی که از عشق"دوست داشتن و احساس حرف میزنه میگن

 

رویاییه.میگن خیلی رومانتیک فکر میکنه.

می گن با احساسات لطیف که نمیشه زندگی کرد! و یا خیلی چیزای دیگه

میگن...

اما این گفتنا همش بهونه ست...بهونه ای از جنس ناباوری...از جنس اون

چیزی که نمیذاره حرفای قلبامونو بگیم!

بیایید باور کنیم که اگه آسمون قلبامونم مثل آسمون شهرمون تیره شده و

 

دیگه آبی نیست اما اصل" زمین قلبامونه که باید همیشه خون عشق توش

جریان داشته باشه.

کسی چه میدونه شاید هممون یه روز به این باور رسیدیم که میتونیم

خیلی آسون دوست داشته باشیم.

 

 

 

 

بخاطر تو که امیدم شدی و در میان جنگل تاریک زندگی مهتابم گشتی

 

قشنگترین گلها را از کوچک بوته قلبم خواهم چید و به پایت خواهم ریخت

 

 

 

شبانه های بی تو را در خلوت خود می گریم"شبانه هایی که بی لبخند

صبح به پایان می رسند.شبانه هایی که در تاریکی گم میشوم.از فرط

تنهایی به کوچه های آشنایی پناه می برم.

حتی دیگر تماشای پیچک خشک حیاط" گریستن"سرودن و ... هیچ چیز

دیگرآرامم نمی کند.

غم تلخ غروب دیوانه ام می کند.

دریغا غم گساری نیست

 

 

 

فراموش کرده ایم که همیشه دل کوچه در انتظار صدای پای مهمانی از شهر

عشق است

فراموش کرده ایم که کودکی در پشت آینه ها با دستانی خالی منتظر

معجزه است

فراموش کرده ایم که گاهی گریه های بزرگ بی صدایند

فراموش کرده ایم که می توان بدون بال هم پرواز کرد

فراموش کرده ایم در این عصر دق مرگی شقایق" میشود عاشق

شد"میشود عاشق ماند

فراموش کرده ایم در این طغیان خستگی" میشود با گیتار شب" آواز

آسودگی خواند

پس فراموش نکنیم تا همیشه راهی برای برگشت باشد.

 

 

همه می گن ۱ ساعت یعنی ۶۰ دقیقه و ۱ دقیقه یعنی ۶۰ ثانیه اما

هیچکس بهم نگفت که ۱ ثانیه بی تو بودن یعنی ۶۰سال

 

 

 

 

 

 

 

 

مادر دوستت دارم و دلم می خواست بهترین هدیه ها را به تو تقدیم

می کردم.

 

 

مادر اگر میشد از ابرها لباسی از حریر برایت می دوختم و ستارگان

 

 

را مانند گردنبندی به گردنت می انداختم" ماه را همچون انگشتری

 

به انگشتت می کردم و خورشید را همچون تاجی بر سرت قرار می

 

 

دادم. اگر میشد گلها را مانند فرشی به زیر پایت پهن می کردم. اگر

 

میشد تمامی درختان را همانند چتری به روی سرت میگرفتم تا

 

برایت سایه بانی باشند و از گرمی آفتاب سوزان محفوظت بدارند.

 

 

آه مادر اگر میشد تمام برفها را آب میکردم تا چیزی نباشد که

 

موهایت به رنگ آنها بشود یا حتی تمامی برفها را دانه دانه سیاه

 

 

می کردم تا موهایت همیشه سیاه بماند.

 

 

اگر میشد تمام غصه ها را یک جا از دنیا پاک می کردم تا تو غصه

 

نخوری مادر...

 

مامان عزیزم روزت مبارک

 

 

 

کی میدونه سرنوشت براش چی رقم زده؟ کی میدونه روزای با هم

 

بودن تا کی ادامه دارن؟ کی مطمئنه که فردا هم فرصت داره

 

مهربونیشو به دیگران ثابت کنه؟ چرا بیش از اینکه دیر بشه قدر

 

روزای سبز زندگی رو ندونیم؟ وقتی از با هم بودن احساس رضایت

 

میکنیم چرا به فکر غصه هامون باشیم؟ با همدیگه میتونیم همه

 

غصه ها رو کنار بزنیم و آبی بمونیم.

 

 

زندگی چقدر کوتاه است.هنوز راه رفتن و ایستادن را کامل نیاموخته

 

ای" به زمین می خوری و ناگهان خورشید وجودت درخشندگی را

 

فراموش می کند.درست در لحظه ای که قد کشیده ای به بلندای

 

عشق و سرت با خورشید سرود تابندگی را زمزمه میکند" در می

 

یابی هنوز کوتاه ترینی به آنچه که باید برسی و این را خودت هم

 

می دانی.

 

در این مواقع فقط یک راه باقی است. اینکه خودت جای خورشید را

 

بگیری و برای آنانی که خالی از هیا هوی مهربانی هستند ترانه

 

محبت را زمزمه کنی و باور کنی که زندگی مفهومی بیش از آمدن و

 

رفتن متوالی دارد................

 

 

 

 

گاهی اوقات...........فکر کردید که باید دنیارو تحمل کرد؟

شده غم بیادوتودلتون خونه کنه..........بعد از شما هم کاری بر نیاد؟!

 

شده از دست کسی ناراحت بشید و باز هم کاری از دستتون بر

 

نیاد؟!

بیایید یه کاری کنیم" بیایید دنیارو با همین آدم هایی که توش هستن

 

بپذیریم" چون آدمها باید تو این دنیا باشن و اگر نباشن دنیا خالی

 

میشه" اون وقت خوبی اندازه پیدا نمیکنه..............

 

بیایید از دست بعضی ها که دل مارو میشکونن غصه دار

 

نشیم.بگیم" دنیا همینه و اینه خوبی و بدی دنیا" بیایید به اندازه ای

 

غصه بخوریم که واقعا ارزش داره نه زیادتر.................

 

 

 

 

 

 

اگر بوسه ام را تاب آورده بودی

 

قبل از رفتنت شاعر شده بودم.

 

فرقي نمي كند

 

چه من شعر نگويم

 

چه تو شعر نخواني

 

زياد هم شلوغش نمي كنم

 

ترتيب كلماتم مهم شده است.

 

راستش را بخواهي

 

به سلام و سكوت و سبزه و سكه و سيب

 

چراغ و چتر و چلچله

 

گريه و گلايه و گندم

 

پرواز و پرنده و پرچين

 

كمي علاقه مند شده ام

 

مي داني ،

 

هر چه بيشتر از آنها بگويي شاعر تر مي

شوي

 

پس تنها اين بار ساده مي گويم

 

هم غربت روزهاي گريه

 

هم پيالة شبهاي مستي

 

يك ستاره كه اين حرفها را نداشت.

 

برگرد

 

 

 

 

 

تنها اگر يك بار، فقط يك بار

 

در سايه ام دقيق مي شدي

 

رد اشك را كه مي ديدي هيچ

 

فرصت شكستن بغضت را هم مي يافتي

 

 

 

 

شاعر که می شوی ، خیال تو یعنی حکومت دوست

باور کنید ! هی من ساده ، ساده به این ستاره رسیده ام

؟

 

من از شکستن طلسم و تمرین ترانه

 

به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام

درست است

من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست

 

نترسید

از هر طعنه تاریک نترسید

 

از پسین و پرده خوانی غروب

یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید

دوستتان دارم

ای سادگان صبور ، سادگان صبور !

...

 

 

 

 

باد می پيچيد با کاج

در ميان کومه ها خاموش


 

گم شد او از من جدا زين جاده ی باريک


 

 

و هنوزم قصه بر ياد است

وين سخن آويزه ی لب

که می افروزد ؟

که می سوزد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

 

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

 

توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام

 

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

 

 

 

 

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم

 

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم

 

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

 

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره

 

بعضی وقتا که میای سر روی شونم می زاری

 

تموم غصه هارو از دل من بر می داری

 

اما این یه خواب خواب پشت پنجره

 

وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره

 

 وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

 

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

 

توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام

 

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

 

 

 

 

 

 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر يه زمين

 

نرسيده بود فضيلت ها و

 

تباهی ها در همه جا شناور بودندآنها ازبيکاری

 

خسته و کسل شده بودند .روزی

 

همه فضايل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر

 

و کسل تر از هميشه.ناگهان

 

ذکاوت ايستاد و گفت : بياييد يک بازی بکنيم مثل

 

(( قايم باشک)) همه از اين پيشنهاد

 

شاد شدند و ديوانگی فورا فرياد زد من چشم مي

 

کذارم من چشم مي کذارم .و از آن

 

جايي که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی

 

بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد

 

و به دنبال آن ها بگردد .

 

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و

 

شروع کرد به شمارش...يک

 

...دو...سه...همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

 

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد و خيانت در

 

انبوهی از زباله پنهان شد هوس

 

به مرکز زمين رفت دروغ گفت زير سنگی پنهان مي

 

شم اما به ته دريا رفت طمع

 

داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد و

 

ديوانگي مشغول شمردن بودهفتادونه

 

....همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره

 

مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.

 

و جای تعجب هم نيست چون همه می دانيم پنهان

 

کردن عشق مشکل است. در همين

 

حال ديوانگی به پايان شمارش مي

 

رسيد...نودوپنج....نودوشش....هنگامی که ديوانگی

 

به صد رسيدعشق پريد و در بين يک بوته رز پنهان

 

شد.

 

ديوانگی فرياد زد دارم ميام دارم ميام ... و اولين

 

کسی را که پيدا کرد تنبلی بود زيرا تنبلی

 

تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت

 

که به شاخ ماه آويزان شده بود.

 

دروغ ته درياچه هوس در مرکز زمين يکی يکی همه

 

را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتن

 

عشق نا اميد شده بود .حسادت در گوش هايش

 

زمزمه کرد تو فقط بايد عشق را پيدا

 

کنی و او پشت بوته گل رز است.

 

ديوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با

 

شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز

 

فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف

 

شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با

 

دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان

 

انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.

شاخه ها به چشم هاي عشق فرو رفته بود و او نمی

 

توانست جايی را ببيند.او کور شده بود.

 

ديوانگی گفت: من چه کردم من چه کردم چگونه می

 

توانم تو را درمان کنم .عشق پاسخ داد :

 

تو نمي توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی

 

کاری بکنی راهنمای من شو .

 

و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است

 

و ديوانگی همواره

 

در کنار اوست.

 

ای کاش زندگی زيبا بود عشق فقط يک رويا بود

 

ای کاش دل زندان عشق نبود غم و رنج عشق،آه و

 

افسوس نبود

 

ای کاش قلب جايگاه محبت نبود

 

چشم جايگاه اشک نبود

 

اشک وعدگاه آرامش نبود ای کاش چهرهها خندان

نبودند

 

يا اگر بودند به ظاهر خندان نبودند ای کاش غم و

 

اندوه آتش جانسوز شمع جان نبود

 

افسوس پروانه ديوانوار قلب نبود

 

عشق وعدگاه مرگ جانسوز دل نبود

 

ای کاش اشک نبود و تن با آتش اين مردم بی وفا

 

می سوخت

ای کاش انسان بی رحم نبود

 

دل اينقدر سنگ نبود

 

 

 

ای کاش دل بازيچه دست اين و آن نبود صورت سيلی

خور زيبائی چهره تو نبود

 

ای کاش اين قلب بيمار رخ تو نبود

 

اين دستها محتاج لطافت تو نبود

 

ای کاش اين چشمهای گريان محتاج آن شانه های

گرمت نبود

 

ای کاش اين قلب و دل گرفتار تو نبود

 

اين دل شکسته محتاج مرحم عشق تو نبود

 

ای کاش اين سينه داغدار محبت تو نبود اين چشمها

 

درگير موهای زيبای تو نبود

 

ای کاش اين دل نگران حال تو نبود

 

اين نيازمن محتاج تو نبود

 

 

 

ای کاش بجای خاطرات تو چشم تو عشق تو در

کنارم بود

 

ای کاش اين دل بی چاره گرفتار محبت تو نبود

 

 

ای کاش چشمانت اينگونه زيبا نبود

 

اگرهم بود عاشق فريب نبود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتم : مي خوام يه روز باراني ببينمت .

 

- پرسيد چرا؟ اين همه خدا روز داره .فقط

 

روزهاي باروني؟

 

- گفتم : آره فقط روزهاي باروني

 

كمي فكر كرد . نگاهش به آسمان

 

بود.بدون اينكه نگاهم كنه گفت :

 

- اگر قبول نكنم .......

 

- گفتم : بايد قبول كني.

 

- گفت آخه ميدوني؟....... من ....

 

پريدم وسط حرفش .خيلي جدي تر گفتم

 

- اما و اگر نداره . همين كه گفتم

 

- گفت : اگر بارون بياد . من ......

 

- گفتم : سنگ كه از آسمون نمياد .مگه

 

چي ميشه؟ هرچي دوست داري همون

 

روز باروني بگو ....

 

هنوز از يه چيز نگران بود.اما قبول كرد .

 

روزها گذشت تا بالاخره روز موعود

 

رسيد .

 

صبح وقتي از خواب بيدار شدم بوي خاك

 

نمدار به مشامم خورد . پريدم پشت پنجره

 

هوا پر از ابرهاي سنگيني بود به اندازه

 

همه وسعت آرزوي من.

 

 

رفتم از توي گنجه كوچكترين چتري رو

 

كه داشتيم انتخاب كردم.

 

خدا خدا ميكردم وقتي ميبينمش بارون

 

بياد.اونوقت براي ايستادن و قدم زدن

 

بازو به بازوي اون كافي بود

 

موقع بارون هردو زير همون چتر باشيم.

 

هنوز چند قدمي با من فاصله

 

داشت .نگاهش به چتر توي دست من بود

 

و به من نزديك ميشد.

 

حالا درست روبروي من بود.

 

- گفت : اين همه خدا روز داره فقط روز

باروني ؟

 

- گفتم : آره

 

- گفت : اگر بارون بياد.

 

- گفتم :من با خودم چتر آوردم.

 

- گفت قرار شد حالا حرفمو بزنم.

 

- گفتم : خوب بگو ! چي ميشه.

 

- گفت :وقتي بارون بياد من دوست دارم

 

تنها زير بارون قدم بزنم.بدون چتر !!!!

 

- گفتم :ولي ..... من ... من دوست

 

دارم ..

 

پريد وسط حرفم و گفت :

 

- همين كه شنيدي .

 

- گفتم : آخه ميدوني .....

 

- خيلي جدي تر گفت :

 

- اما و اگر نداره. همين كه گفتم .

 

درست همون وقت اسمون برقي زد و

 

صداي رعد چنان فضا رو پر كرد كه

انگار داره به من ميخنده.و

 

قطره هاي بارون يكي يكي روي چتر بسته من

 

نشستن و اون رفت تا تنها زير بارون قدم بزنه

 

به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

 

من نمی تونم برم اما تو هی میگی برو

 

آخه من کجا برم

 

هر جا برم بازم تویی

 

پیش پای لنگ من یکه و تنها می دویی

 

تو و فاصله با هم یکی شدید

 

من و پاهام به رسیدن نا امید

 

کاش می شد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم

 

چیا می گید

 

تو و فاصله با هم یکی شدید

 

من و پاهام به رسیدن نا امید

 

کاش می شد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم

 

چیا می گید

 

من به تو نمی رسم ای همه ی خوبی من

 

تو نه دور میشی و نه نزدیک به پای چوبی من

 

به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

 

من نمی تونم برم اما تو هی میگی برو

 

تو و فاصله با هم یکی شدید

 

من و پاهام به رسیدن نا امید

 

کاش می شد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم

 

چیا می گید

 

 

به صدای من کمی گوش بده

 

دل به این خسته ی خا موش بده

 

ببین از چی می خونم برای تو

 

ای همه هستی من فدای تو

 

 

 

هي غريبه ! چقدر چشماي تو زيباست،مثل مهتاب مي

 

مونه تو سياهي شب،

 

هي غريبه ! چقدر قشنگ مي خندي،مثل گل سرخ مي

 

مونه تو خورشيد صورتت،

 

هي غريبه ! چقدر دست هات گرمه،مثل...گرمي دست

 

هات رو به چي تشبيه كنم؟

 

هي غريبه ! گريه مي كنم وقتي ابر هاي تيره تو شب

 

چشمات مي بارند...پس هيچ وقت گريه نكن،

 

 

هي غريبه ! هيچ وقت گريه نكن چون نمي خوام

 

مهتاب چشمات پشت ابر پنهون بشه...

 

 

هي غريبه ! هيچ وقت گريه نكن چون نمي خوام گل

 

سرخت پر پر بشه تو يه خورشيد رنگ پريده...

 

 

هي غريبه ! هيچ وقت گريه نكن چون نمي خوام

 

دست هاي گرمت سرد بشند مثل يخ...

 

 

هي غريبه ! من به تو دل بستم ولي تو به من دل

 

نبند...

 

 

هي غريبه ! بغض گلوم رو چنگ ميزنه...

 

 

 

 

 

 

 

 

هي غريبه ! من بايد برم...سقوط روبرومه...آماده ي

 

پريدن شدم...

 

هي غريبه ! شايد من ارزش دل بستن نداشتم ولي اگه

 

يه روز يادت اومد به من بدهكاري عشق رو صدا

 

كن...من موندني نيستم...من بايد بپرم...

 

هي غريبه ! به من كه دل نبستي ولي به هر كس دل

 

مي بندي عاشقش بمون،

 

هي غريبه ! هنوزم دوستت دارم...

 

 

در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم

 

یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم

 

پیوند می دهد

 

یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد

 

یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی

 

در بین دو نفر تقسیم می شود

 

یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری

 

و شخصی دیگر گفت عشق حسرت چیزی است که

 

نخواهی داشت

 

و شخصی گفت عشق تقسیم تمام زندگی دو نفر است

 

و شخصی گفت عشق مانند قفلی است بر قلبها

 

و شخصی گفت عشق نگاهی از محبت است

 

و همین طور هر کسی عشق را معنی خاصی می کرد

 

من وقتی این جوابها را خواندم

 

معنی عشق را درک نکردم

 

و خودم به دنبال معنی عشق رفتم

 

......... در حالی که سری به زیر داشت راه می رفت

 

به نزدیکی او رفتم

 

سلام کردم با لبخندی شیرین جوابم را داد

 

از او معنی عشق را پرسیدم

 

در حالی که گل لبخند بر لبانش بود

 

اشک از چشمانش سرازیر شد

 

و در همان حال نگاه سرد و پر معنی به آسمان و

 

سپس به من انداخت

 

آه تلخی کشید و رفت

 

 

 

 

 

دلم برات تنگه عزیز یادی نمی کنی زمن

 

دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من

 

من دلم برات تنگه عزیز یادی نمی کنی زمن

 

دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من

 

می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

 

 

 

 

خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

 

وقتی نمی بینم تورو چشمام و واسه کی بخوام

 

نفس برام سمی میشه هوا رو واسه کی بخوام

 

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود

 

رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

 

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم

 

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم

 

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

 

هرکی می بینتم میگه تفلکی دیوونه شده

 

تو رو خدا راضی نشو بیشتر ازاین حدر بشم

 

 

 

دیگه بس راضی نشو این جوری در به در بشم

 

وقتی نمی بینم تورو چشمام و واسه کی بخوام

 

نفس برام سمی میشه هوا رو واسه کی بخوام

 

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود

 

رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:16 توسط MaLiHe| |

میگن شیشه ها بی احساسن ولی من میگم شیشه ها از بعضی ادمها با

احساس ترند،می

دونی چرا؟چون وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم

اروم گریست...

 

هر شب

 

وقتی که کوچه ها همه در خواب رفه اند

 

گل زخمهای خاطره تکرار می شود

 

هر شب

 

این کوچه های پیر رنگ پریده

 

بی رحم و تلخ و حریصانه

 

تنهاییم را می بلعند

 

هر شب

 

گویی تمام کوچه های جهان

 

تا چند قدم به تو مانده

 

بن بست می شوند

 

نفرین به هر چه کوچه ی بن بست

 

 

هر شب که ماه

 

آنسوی پنجره آرام

 

رنگ می بازد

 

من از اتاق کوچک تنهاییم

 

تا بیکران چشم تو پرواز میکنم

 

چه زود از ياد بردی

چه زود از خاطرت رفت

که من به يادت زنده بودم

که عشق را برایت معنا دادم

چه زود فراموش کردی

دلم را بخاطر تو از یاد برده بودم

وای بر تو

که چه زود از یاد بردی

قلبم را به اجبار به نامت کرده بودم

و وای بر من

که چه زود فراموش شدم

نمی دانم خاطرت هست یا که آنرا نیز فراموش کردی که من تنها با صدای تو

آرام بودم

نميدانم يادت هست

تمام راهم را براي تو آواز مي كردم

ميدانم ديگر هيچ يادت نيست

من همان تنهاي آواره اي خواهم شد

كه تو مرا يافته بودي

 

 

زماني كه من صادق بودم و جوان

اتفاق بدي برايم افتاد

يك نفر قلبم را شكست

و مرا تنها گذاشت

اما اتفاق بدتر زماني بود كه من بزرگتر شدم

و قلب كسي را شكستم

عشق گاهي نفرين است

و شكستن قلب عاشق

بدترين نفرين........

 

سلام.

وقتي اين شعرپاركر رو خوندم اولش اصلا منظورشو نفهميدم.

شايد چون سرسري خوندم.دوباره كه خوندمش چند لحظه ماتم برد.

شما چي؟

شما رو ياد چيزي ميندازه؟؟؟ اين قسمت رو براي اونايي نوشتم كه

تا حالا نه عاشق شدن و نه معشوق.

در هر دو مورد مواظب باشن تا كل زندگيشونو سر هيچ و پوچ به

باد ندن.

.پس حواستون به پروانه احساستون باشه تا فقط :

" روي گل سرخ بشينه "

 

 

 

 

 

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

 

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شب مرگ تنها نشيند به موجي

 

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

 

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

 

كه خود در ميان غزلها بميرد

 

گروهي برانند كين مرغ شيدا

 

كجا عاشقي كرد انجا بميرد

 

شب مرگ از بيم انجا شتابد

 

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

 

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

 

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

 

چو روزي ز اغوش دريا بر امد

 

شبي هم در اغوش دريا بميرد

 

تو درياي من بودي اغوش باز كن

 

كه مي خواهد اين قوي زيبابميرد

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 13:26 توسط MaLiHe| |

زندگي

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:52 توسط MaLiHe| |

در كنارت خواهم ماند

ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم روي پلي

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم اما در

پايي هم بر روي زمين نيست حتي جاي

نيز به گوش نمي رسد و صدايي

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري

 

دهد

آشنايي هم وجود دارد ؟ آيا

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

آشفته است همه چيز

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

نيست كه در جستجوي من باشد ؟ آيا كسي

خود به خانه ببرد ؟ تا مرا با

نمناكي است چه شب سرد

تلاش براي درك اين زندگي ام و من در

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

مكاني تازه ببري ؟ تا مرا به

دانم تو كه هستي من نمي

هستي در كنارت خواهم ماند اما هر كه

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

نمناكي است چه شب سرد

تلاش براي درك اين زندگي ام و من در

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني

تازه ببري؟

من نمي دانم ، نمي دانم تو كه هستي اما هر كه

 

هستي در كنارت خواهم ماند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تقديمی ديگر از من به تمامی كسانی كه منتظرند :

روزگار سختی است ...........!

آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان

می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !

آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !

و همچنان در انتظار ،

در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .

و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

من اينجا تنها ماندم ،

خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

مرا ...... ببـــــــر .

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی دلم از این زمانه سیر می شود گاهی

عقاب تیز پر دشتهای استغنا اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه عاشقانه ازادی فغان و ناله شبگیر می شود گاهی

نگاه مردم بی گانه در دل غربت به چشم خسته من تیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:50 توسط MaLiHe| |

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است

بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

پوستم مي ترکد
بس که لبريز توام
تو بهار سبز من
من چو پاييز توام

تو براي آمدن
نفسي تازه بکن
غم شب هاي مرا
باز اندازه بکن

تو که باران مني
من کنون چتر توام
گل خوشبوي مني
من پر از عطر تو ام

تو پرنده اي و من
پر پرواز توام
تو سکوت مبهمي
من چو آواز تو ام

شعر من تويي تويي
من فقط ساز توام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:44 توسط MaLiHe| |

هرگاه گریه کردم تو را در اشکهایم دیدم

اشکهایم را پاک کردم تا تورا هیچکس

نبیند اشک نیستم ولی برای تو ریخته می

شوم آتش نیستم ولی برای تو روشن

می شوم شاعر نیستم ولی برای تو شعر

می گویم ( پس بگذار با تو بمانم ای بهترینم )

 

عشق یعنی ریزش باران مهر عشق یعنی فتنه و افسون و سحر

عشق یعنی ناله های بی صدا عشق یعنی رازهای بر ملا

عشق یعنی همنشینی با بهار عشق یعنی چشم های اشکبار

عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی دل بریدن از همه عشق یعنی بیم و ترس و واهمه

عشق یعنی کوله باری پر زغم عشق یعنی گاه افزون گاه ک

 

بگذار تا در تلخ ترین دقایق تنهایی زندگی ام ، وجودت را حس کنم و دیدگان

سرد و خاموشم با نگاه گیرایت یکی شود.

تو اگر بیایی و با مهربانی در دروازه قلبم را به صدا در آوری ، آن را با اشتیاق

به رویت خواهم گشود و آن لحظه را در صندوقچه وجودم تا ابد محفوظ نگه

خواهم داشت.

 

ای زلال آبی دنیا! می خواهم در بی نهایت مهربانی ات غرق شوم و دست

در دست شاپرک ها به دنج ترین گوشه زندگی سفر کنم.

این را بدان که همچنان با یاس ها به انتظارت خواهم نشست.

 

 

 

مانند برگی هستم، خشک و زرد.برگی که اسیر تازیانه باد پاییز شده و آن را

به یغما برده. از شاخه پر برگ و بار درخت زندگی، آهسته آهسته به زمین

فرو نشستم و منتظر عابری هستم که زیر پای او بی صدا خورد شوم.

 

اگر آسمان شبی بی ستاره باشد، مرا خیالی نیست. چون تو تنها ستاره

آسمان منی. هر گاه قادر به شمردن دانه سفید برف که به مانند سپیدی

وجود توست، شدی خواهی دانست که چقدر دوستت دارم.

آری آغاز، دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست. و من به پایان

نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست .

 

 

تو كه بيگانه هستي با سپيدي

تو كه دل بستگیهامو نديدي

در اين بازار داغ نااميدي

تو را با ور كنم با چه اميدي

 

تنها غمگين در خلوت ساكت شبانگاه

اشكي به رخم دويد ناگاه

روي تو شگفت در سرشكم

ديدم كه هنوز عاشقم آه....

تنها غمگين در خلوت ساكت شبانگاه

اشكي به رخم دويد ناگاه

روي تو شگفت در سرشكم

ديدم كه هنوز عاشقم آه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد :

زندگي كند ، لذّت ببرد...

 

آنگاه که شقایقهای وحشی را دیدی

به قلب خونرگشان بنگر

سپس به من بیندیش

که شقایق را ازهرگلی دوست ترداشته ام ....

 

کاش می شد که نری اما ... اما نری از یادم !!! نبری منو از یادت !!!!

هـمه دنـياي مني تو، بي تو دنـيا رو نمي خوام

نمي خوام بي تو بمونم، آخه بي تو خيلي تنهام

اگـه تـو يه روز نباشي، مي دونم تـمومه كـارم

من كه غـير از تو پـناهي ، وقت دلتنگي ندارم

بـا من بـمون ، بي من نـرو

قولت هم یادت نره ها ! من رو قولت حساب می کنم

سفر بخیر مهربون

راستی ...

به دیدارم بیا هر شب ٬در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند ٬ دلم تنگ است

به امید دیدار ...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 1:35 توسط MaLiHe| |

بهم میگی می خوای بری...

اونقدر ساده که فکر می کنم ...

که فکر می کنم داری شوخی می کنی

ولی تو داری میری...واسه همیشه...

الان که داری میری...تازه می فهمم

تازه می فهمم که چقدر دوست داشتم

چقدر فرصت داشتم که بگم دوست دارم ولی نگفتم...

کاشکی یه کم بیشتر می موندی...

حالا که داری می ری...

غروب هم داره واسه تنهاییم اشک میریزه...

غروب هم می دونه دیگه بر نمی گردی...

همیشه باید قسم می خوردم تا حرفمو باور کنی

ولی الان که اشکمو می بینی

دیگه به قسم نیاز ندارم

ای کاش نری.......................

واسم دعا کنید نره....

 

 

ای کسی که سرچشمه احساسی...

چگونه به زبان بیاورم مهربانیت را...؟

ای که شمع وجودت گرمابخش...وچهره همچو ماهت...

نورانی کننده شبهای زندگی من است...

هر وقت می خواهم از تو بگویم...

واژه ها از کوچکی خود شرمگین می شوند...

تو کیستی که با نگاه مهربانت به من امید زندگی دادی...؟

ای زیباترین بهانه زندگی...

بگذار تا همیشه نسیم عشقت را احساس کنم...

 

 

 

 

بگذار بی ادعا اقرار کنم...

که دلم برایت تنگ می شود...

وقتی نیستی...

دلتنگی هایم را قاب می کنم...

لحظه لحظه غروبی که نیز دلتنگ تو...

و چشمان قشنگت می شود قاب می کنم...

تا وقتی آمدی نشانت دهم...

شاید دیگر تنهایم نگذاری

 

 

 

 

در بیکران دور...

 

بر سنگ سخت گور...

 

دستی نوشته بود.............

 

آرامگاه عشق...

 

این طلسم نگاه من است که کنار سایه سوخته ام...

 

از خاموشی...دل می گرید...

 

و از لغزش لحظه ها...شمایل مرگ را...

 

به بازی می گیرد...

 

و من کودکانه می غلطم...

 

در سنگفرش فراموشی...

 

 

 

 

 

 

 

 

آه اي بلبل سرگشته باغ...

مي شناسي تو مرا؟

من همان كودك بازيگوشم...

كه شبي از شبها...

نرم و آهسته چنان سايه باغ...

گل زيباي تو را دزديدم...

ناله ها سر كردي...

تا پشيمان شوم وبرگردم...

گل زيباي تو را پس بدهم...

من به آن ناله تو خنديدم...

پشت پرچين غروب...

گل زيبا افسرد...

وشنيدم من از آن رهگذر پيركه گفت...

"بلبلي گوشه يك باغچه مرد..."

و من از عشق نفهميدم هيچ...

سالها مي گذرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای کاش قطره اشکی بودم...

در دریای چشمانت...

تا با یک رقص به روی گونه هایت می لغزیدم...

و به غنچه لبانت رسیده...

در آنجا می مردم....

 

 

برای ناله کردن...اشک ریختن...دعا کردن...

تو بهترین بهانه ای...

برای عاشق شدن...شمع روشن کردن...

تو بهترین بهانه ای...

برای زنده ماندن...شب نخوابیدن تا سحر...

تو بهترین بهانه ای...

پس بهانه ای باش...

برای هر چیز زیبایی که می شود تو را بهانه کرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 1:19 توسط MaLiHe| |


Design By : Night Skin